خرید بک لینک

صبح تا شب مثل خر کار کنی....

مثل سگ بدویی....

مثل الاغ واسه زندگی شخمیت عر بزنی....

ولی نتونی مثل خرس یه خواب راحت داشته باشی...

خیلی ستمه...!

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 23:09

شدیدا از آینده میترسم...

اینده شغلی خودم و همسر، پدرو مادرم، بچه دار شدنمون تو این وضعیت و ...

بعضی وقتا انقد درگیر این مسائل میشم که تپش قلب میگیرم...

البته ناگفته نماند که از عرعر کردنای خودمم حرصم میخورم!

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 23:09

دلم واسه یه نفر خیلی تنگ شده... سالهاست تنها کاری که برای اروم شدن دلم انجام میدم اینه که بعضی وقتا یواشکی عکس پروفایلشو چک کنم...

خوشحالم که هیچ وقت نذاشتم احساساتم بر منطقم غلبه کنه... چون به درد هم نمیخوردیم... ولی نمیدونم این کارم ارزش حسرت خوردن الانم رو داشت یا نه...

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 23:09

من از بی توجهیش نسبت به خودم مینالم اون میگه مگه من واست چی کم گذاشتم...

من از تنهایی و دور شدنمون از هم میگم اون از اینکه بعضی شبها میاد پیش من میخوابه میگه!

من از زندگی مونگله میکنم که جفتمون سرمون و تو کار گرم کردیم و همدیگه رو نمیبینیم اون از هزینه های زندگی میناله...

و در اخر نتیجه این شد که حرف همو نمیفهمیم...

ای خدا... بکش راحتم کن...

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 23:09

دیشب با کل فامیل خونه مامان بزرگ دعوت بودیم. دخترخالم گله کرد که چی شده چرا هفته پیش نیومدی خونمون و چرا اینهمه خودتو میگیری و این حرفا...

بهش گفتم سرم خیلی شلوغه و باور کن من خونه مامانم وقت نمیکنم برم و ...

ولی واقعا دردم یه چیز دیگه بود...

دیشب تا چندساعت فقط رقصیدیم و شادی کردیم...البته چندبار هم جلوی بغضمو گرفتم که کار دستم نده!

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 23:09

به غایت تنهام و احساس تنهایی میکنم...

حتی همسر نسبت بهم بی توجهه... این بی توجهی عذابم میده...

هیچ وقت هیچکس و کنار خودم نداشتم... تنها بزرگ شدم...

خدا به روزهای پیریم رحم کنه...

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 23:09

هی یادم میاد... یادم میاد... چرا نمیره گم بشه این حافظه بلند مدت لعنتی... فقط بلده خاطرات و عقده های مزخرف و یاداوری کنه و افسرده ترم کنه.... دیکه حس و حال مبارزه کردن با این یکی و ندارم...

چرا نمیتونم از جوونیم لذت ببرم؟؟؟ خدایا کمکم کن...

بذار خودمو دوست داشته باشم...

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 21:58

تو مشغله ها و مسئولیت هام گم شدم... تو خستگی هام دارم دست و پا میزنم... کاش از شغلم راضی بودم... کاش وقت اینو داشتم که به کارهای هنریم برسم و لذتشو ببرم نه این که تو گرفتاری های روزانم فقط یه حسرت ازش

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 21:58

امروز با زبونم رئیسم و نشوندم سرجاش... داشت زور میگفت... جوابهای منو که شنید تو فکر رفت... چیزی نتونست بگه چون حق با من بود...

اومدم بیرون حالم خیلی خوب بود... از دفاعیه خودم خوشم اومد

عوضش تو خونه خورشتم سوخت و از دماغم دراومد

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 21:58

نمیدونم همه مثل من افسردگی پنهان دارن یا فقط من اینجوریم...

نمیدونم همه مثل من نمیتونن خاطرات تلخ و فراموش کنن یا فقط من عقده ایم...

امیدوارم هیشکی مثل من نباشه...

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 21:58

خیلی دلم میخواد سفره غمم رو پیش مامان باز کنم و بهش بگم که نصف دردهایی که تا الان کشیدمو دارم میکشم به خاطر اونه...بگم اگه توی هیچ کاری موفق نیستم و اعتماد به نفس ندارم و با هر شکست خودمو میبازم به خا

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 21:58

شاید یه روز بتونم برم کره ماه و جابه جا کنم ولی هیچ وقت نمیتونم جلوی این گریه های لعنتی رو بگیرم...

هروقت میام وبلاگ بی اختیار اشکام سرازیر میشه... اینجا صندوقچه اسرارمه...

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 21:58

دلم میخواد به یه چیزی پناه ببرم که چنددقیقه یادم بره چی هستم و چه مرگمه...

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 21:58

همسر داره فیلم تماشا میکنه... دارمنگاهش میکنم... من واقعا غیر از این مرد تو زندگیم هیچکس و ندارم...

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 21:58

یعنی جوری شرطی شدم که همین که رمز وبلاگ و وارد میکنم اشکام بهم اجازه نمیدن...

ای درد بگیره این دل نازک من که همیشه اشکش دممشکشه...

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 21:58

صفحه بندی